تبليغاتX
موژان
گپ و رحمه الله و برکاته
+سر نوشت: خورد ایم به پست نوشتن از آن ها که قلم را یارای نوشتن از آن ها نیست.

مادر خلقت حضرت زهرا.

+روز مامان واسه همه ی مامان ها مبارک باشه.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

باران گاهی همین حوالی قرار است ببارد...

پیاله برداشته ای و از این سو به اون سو...؟!

با خدا-با آسمان صادق باش باران می آید..همین جا...در لحظه

خودش پیامک می دهد که مدت هاست در آرزوی آمدنم هستی-حال وقتش شده.

و تو قدر دانش خواهی بود.عاشقش.در کنارش.بیش از پیش تو جه کن بیش از پیش.!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:ما بارانمان در آغوشمان است.هر غلطی می خواهید انجام دهید.

پ.ن:امتحانا تموم شد-دقیقا ۵ تیر ماه.

پ.ن:تابستان هم عالمی دارد یک عالم گرم فقط.

پ.ن:مرسی جناب باران که تشریف آوردید.

 

 

+ نگاشته شده در  87/04/08ساعت 17:28  توسط زم بور | 
+الهی سایه ای رفت از سر ما...!!

شما بزرگ تر از نوشتن من هستید آقای خمینی فقط کاش نمی رفتی. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

-یادم هست نوشتم:

((دیروز:انرژی هسته ای ۲۰۰ تومن بسته ای.

امروز:انرژی هسته ای ۳۰۰ تومن بسته ای.

فردا:انرژی هسته ای ۵۰۰ تومن بسته ای.))

-نمی دانستم باید بنویسم...

فردا:انرژی هسته ای ۵۰۰۰ تومن بسته ای.

ما که اعتراضی نکردیم عادت می کنیم این دومی بهتر است.

+به این می شود عادت کرد اما به نداشتن..به عقب بودن...به تو سری خوردن نه...

+نفسمان از جای گرم بلند نمی شود در جریان که هستید.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:من همین جا خوشم تو در آن اوج که هستی خوش باش.

پ.ن: مثل اینکه این یک وجب جا دارد ۲ ساله می شود...

پ.ن:امتحانا که شروع می شود باید درس خواند این باید از آن باید هاست!!!!

 

 

+ نگاشته شده در  87/03/13ساعت 12:35  توسط زم بور | 
بوی تعفن و لجن می دهی بانوی من.

گند بلند می شود از لحظه های ناب عاشقیمان و آن حس عمیق دو-ت داشتن.

و اندام زیبای تو که همیشه زحل گونه وسط خاطراتم برای ذوب شدن با من به رقص در می آمدند.

و من همیشه فکر می کردم پاسخ حکیمانه ترین سوال دنیا را با عاشقانه ترین حسن تعلیل پیدا کرده ام.

براستی روز ها ستاره ها کجا می روند؟

و من همیشه فکر می کردم ستاره ها در معشوقشان خورشید ذوب می شوند و برای همین است که نیستند و تو با آن حس عاشقانه ی لجن زده ات به من همین اطمینان را می دادی و همیشه فکر می کردم وقتی تو نیستی یعنی در من ذوب شده ای.

چه توهم احمقانه ای.

نمی دانستم ستاره ها وقتی از جلو چشمان من نیست می شوند در برابر چشمان دیگری می رقصند.

تا بوی تعفن و لجنشان بیشتر دنیا را نورانی کند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:هیچ ارتباطی به شما و حس عاشانه ی سر کار نداشت لطفا شاکی نشوید.

+ نگاشته شده در  87/02/18ساعت 11:50  توسط زم بور | 
برای تو فرقی نمی کند که من از وسط رمان کافکا سر و کله ام پیدا شود یا شعر های شهریار...پس بگیر بتمرگ بشت آن میز کهنه ی قدیمیت و نت ها را از باران و جیرجیرک کپی کن و اسمش را بگذار سمفونی کلنگ.می فهمی چه می گویم..؟!

وهم زده شده ای جانم کابوس دیده ای...قصه قصه ی سرما و دندان است-آه آقای اخوان کجایید..؟!

پ.ن:-----

+ نگاشته شده در  87/02/13ساعت 13:21  توسط زم بور | 
این که می شینی پشت میز کارت تو بلاگفا و دفتر دستکتو میاری بیرون که چیزی بنویسی می ری سراغ خصوصی ها یه پیامی هست که کلی می ره رو مخت هنگ می کنی و اصلا یادت می ره چی می خواستی بنویسی...اینکه حرف خودتو بعد یه سال به خودت تحویل بدن اون هم از آدمی که فکر نمی کتی حتی...

<<خصوصي بمونه لطفا:
اين کامنت رو يادته؟

آره خب اين هم مد شده ديگه...ببنديم درشو تخته كنيم..هر موقع كه دلمون خواست..اما حرف اين جاست كه بايد بايد بدوني اين يه وجب جا فقط واسه تو نيست...خشت خشتش واسه آدمايي كه ميان و مي رن..واسه كسايي كه حتي يه بار نصف يه مطلبتو خوندم-حداقل يه آجر اين جا بنامشون هست...پس به همين راحتي نگو مي بندمش..!! >>

+خیلی ممنونم از این خصوصی قشتگت که کلی حس خوب و امید رو تو من زنده کرد دوباره...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این روز ها که می گذرد

شادم

زیرا یک سطر در میان

آزادم

و می توانم

هر طور و هر کجا که دلم خواست

جولات دهم

-در بین این دو سطر-

                         شعر از قیصر امین پور..

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تو دانشگاه سرمون خیلی شلوغ شده..کلی کار و برنامه و درسای سنگین و سخت واینا...حالا توی این شلوغ پلوغی بیای یه بحث خر سنگین تاثیر فن آوری بر فرهنگ رو هم شروع کتی که دیگه شاهکار می باشد.

ما عاشق این کارهای شاهکار می باشیم.

+ نگاشته شده در  87/01/28ساعت 22:33  توسط زم بور | 
بدمان نمی آید یه وقت هایی گل(خاک+آب) بگیریم در این یک وجب جا را.هرچند بی وقفه غالب می شویم بر این هوس زود گذر...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خدایا ممنونم از تو برای این همه لطف و نعمتت...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

باران که می آید یاد شعر قیصر وسط مخم رژه می رود

باران باران دوباره باران باران

ای کاش تمام شعر ها حرف تو بود ....

و این تو وسط شعر مثل پتک می خورد وسط فرق سرم...

حتی و قتی باران هم نمی آید یاد شعر قیصر وسط مخم رژه می رود

باران باران دوباره باران باران

ای کاش تمام حرف ها...

حتی با پروفین هم آرام نمی شود این درد-حتی با حضور...حتی با دیاسپام ۱۰..آقای نامجو توجه کردی..؟!حتی با دیاسپام ۱۰...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:چه می کنی این روز ها..؟!

پ.ن:گویی باید راجع به نوروز می نوشتم که ننوشتم حسش نبود.

پ.ن:مسافرت هم خوش گذشت جای شما خالی

 

+ نگاشته شده در  87/01/09ساعت 19:3  توسط زم بور | 
آقا دلم می خواهد از شما بنویسم..

دلم خیلی هواییتان شده-پارچه مشکی محرمتان و نفس سینه زن هایتان...از کنار باران که عبور می کنی پشت ابرها کمی بالاتر از خورشید نامتان صدای یا حسین می آید...هنوز از پشت باور پنجره های حزن آلود که شادی را به سخره گرفته اند می شود حس سبزی نگاه باران را حس کرد که در هر کلامش نامتان موج می زند و هنوز تک تک تار و پودمان نام بلند مرتبه اتان را در در هر نفسش زمزمه می کند

 

+ نگاشته شده در  86/12/27ساعت 21:50  توسط زم بور | 
سر نوشت:آقا این روز ها دلمان برایت بیشتر تنگ است...بغض می گیرد گلویمان را محرم و صفر که تمام می شود گویی همه چی تمام شده...سخت است بعد از دو ماه پیرهن عزایتان را در بیاورم...

*رسول محبت -حضرت عشق

*امام جود و سخا-کریم ترین

*آقای مهریان-حضرت رضا....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

باور لحظه های نبودنت را نمی خواهم...می دانی اگر کس دیگری هم هست همان احساس خیانت قدیمی را دارم...تو نمی روی همین جا هستی...دلم برایت تنگ می شود سحر تمام شب من.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن هم نداریم ت ع ط ی ل است تا آپ بعدی

+ نگاشته شده در  86/12/18ساعت 17:55  توسط زم بور | 
می بینم دل می دهند و قلوه می گیرند...منحنی لب ها با انواع و اقسام رنگ ها که پشت هم کج و کوله می شوند  صورت خندان مردم جلوی کافی شاپ...

این همه آدم از دل شب چه می خواهند...

از خوردنی ها و چشم چرانی ها و آمار بازی که سیر می شویم می گویم:

بریم...کار داریما...

سوار ماشین می شوند-می شویم...راه می افتیم به میدان قدس که می رسیم آن ها می پیچند داخل شریعتی..مستقیم می روم...کمی پایین تر ایستاده اند لب خیابان تمام منحنی هایشان می زند وسط چشمت دو سه ماشین هم همین جوری وسط خیابان ایستاده اند تا این منحنی ها را سوار کنند..منتظر می شویم که راه بیفتند...حوصله ی حرف کاری ندارم..نا خود آگاه دستم می رود روی ضبط...

the franconian Woods in winter's silence
Wrepped in morning's silenece of these emerald Streams

می گوید:

آخیش..سرمون خلوت شد..بریم دوباره...تاخود کافی شاپ فقط آهنگ گوش می کنیم...

دوباره شلوغ است..دل می دهند و قلوه می گیرند...منحنی لب ها با انواع و اقسام رنگ ها که پشت هم کج و کوله می شوند  صورت خندان مردم جلوی کافی شاپ...

کمی آن طرف تر پارک می کنم..پیاده می شود از لای شیشه ی نیمه باز ماشین نگاهم می کند و می گوید مثل همیشه..؟!

فقط نگاهش می کنم...

دوستش دارم(نه از آن دوست داشتن ها!)-همین بی تفاوتی اش را هم-همین که از دست من فرار می کند...

 رو در روی من ایستاده قهوه اش را می خورد..

دل می دهند و قلوه می گیرند...منحنی لب ها با انواع و اقسام رنگ ها که پشت هم کج و کوله می شوند  صورت خندان مردم جلوی کافی شاپ...

دل من هم می خواهد کلی حرف می زنم تا شاید کمی رنگ عوض کند...نگاهش همچنان به باقی مانده ی قهوه اش خیره مانده...

من خسته ام... من نمی خوام شروع کنم...من کلی کار دارم...من خیلی آدم مهمی هستم...من از تو خیلی بزرگتر هستم...من همش جلسه دارم..من وخت ندارم با تو دوست باشم...من دلم نمی خواد به تو پیامک بدم...من...من...من....

زل می زنم وسط چشمانش می گویم تو دل هم داری..؟!

دستی روی دلش می کشد..خط نگاهش را کج می کند خیلی جدی می گوید:

آره..یعنی فکر می کنم...غذا که می خورم نمی ریزه بیرون..!!

راست می گوید-می نشینم داخل ماشین و خفه خون می گیرم. 

+ نگاشته شده در  86/12/08ساعت 19:43  توسط زم بور | 
قدیم تر ها می خوردند با یک وجب آب رویش که پایین برود.

شکر خدا الان می خورند آب هم نمی خواهد خودش می رود پایین..

کمی گلویتان را لیز بفرمایین لطفا..

هر چند لیز هم نکنید و چند بار به زحمت قورت دهید خودش قوام می آید..!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:هیچ تعلقی گویی نیست

پ.ن:شاهکار بود این به همین سادگی...واقعا دست مریزاد...

پ.ن:در پست بعدی می نویسم نظرم رو راجع بهش احتمالا.

+ نگاشته شده در  86/11/27ساعت 13:33  توسط زم بور | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
گاه نامه
شاید این شعر باید بمیرد شاید این قافیه مرده باشد

شاید این شاعر بی تحمل از کسی پشت پا خورده باشد

این طرفها مرا کم ندارند این طرفها کسی مال من نیست

حالتان خوب باشد همیشه هیچ شوری در احوال من نیست

روجا صداقتیhttp://rojasedaghati.blogfa.com

نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
پیوندها
sasaly
خیابان پشتی
لافکادیو
که چی ... ؟؟؟
تنهایی قاف و 30 جای رد پا
جبر نشینی
شیخ بی چراغ
دست نوشته های من او یا او من
مریم ها و یاکریم ها می دانند
دلربا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان